الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد محمد صالحى )

39

حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي )

( 1 ) 2 . هشام بن احمر گويد : ابو الحسن اوّل ( امام موسى كاظم ) عليه السّلام به من فرمود : آيا مىدانى آن مرد مغربى آمده است ؟ من پاسخ دادم : نه . فرمود : مردى از مردمان مغرب به مدينه آمده است ، بنابراين با من بيا . او سوار شد و من هم سوار شدم و رفتيم تا به آن مرد مغربى رسيديم كه كنيزانى با خود داشت . من به او گفتم : كالاى خود را به ما نشان بده . او نه كنيز را نشان داد . در تمام مدّت ابو الحسن عليه السّلام مىگفت : « مرا به آنان نيازى نيست . » سپس به آن مرد گفت : بقيه را نشان بده . او پاسخ داد : من جز يك كنيز مريض كس ديگرى ندارم . ابو الحسن عليه السّلام فرمود : چه اشكالى دارد كه او را نيز به ما نشان دهى ؟ آن مرد امتناع كرد و رفت . روز بعد ابو الحسن عليه السّلام به من پيام داد و من به نزدش رفتم . فرمود : برو از او بپرس حد اكثر پولى كه براى فروش آن كنيز در نظر دارد ، چقدر است ؟ هر چه گفت ، بپرداز و كنيز را بگير . من به نزد آن مرد رفته و عرضه داشتم . او گفت : من اين كنيز را كمتر از فلان مبلغ نمىدهم . من گفتم : اين مال توست ، من او را مىگيرم . پاسخ داد : اما به من بگو آن كه ديروز با تو بود ، كه بود ؟ گفتم : مردى از بنى هاشم بود . پرسيد : كدام بنى هاشم ؟ گفتم : از ميان بزرگانشان . من بيش از اين اطّلاعى ندارم . برده‌فروش درخواست پول بيشترى كرد ، ولى من به او گفتم كه بيش از اين ندارم . سپس برده‌فروش گفت : هنگامى كه اين كنيز را در دورترين شهرهاى مغرب خريدم ، زنى از اهل كتاب مرا ديد و پرسيد : « كيست اين كنيزى